سلام به همه ی آبجی هاوداداشایی که وبلاگشونو لینک کرده بودیم یه عقـــــــــده ای که دقیقا میدونیم کیه وبمونو هک کرده بود البته کور خونده ما کم نمیاریم الانم که میبینین لینکا حذف شده اگه دوست داشتین دوباره بهمون بگین تا لینکتون کنیم.
میخوایم امروز درمورد خودمون برایتیم اینکه چه دخترای ناز وخوشگلی هستیم.
اول از همه درمورد فاطی جون:
یه دختر به ظاهر آروم باطنا بیسیار بیسیار شلوغ.زودی ناراحت میشه زودی هم یادش میره.وای به اون روزی که عصبانی بشه .......روی یه چیزی هم خیلی حساسه(حالا بعدامیگیم)کم حرف هم هست.عاشق مورات بوز(خواننده ی ترکیه ای)
تیپ وقیافش:شنل قرمزی مدرسه که پسرا واسه متلک انداختن به این اسم صداش میکنن(اونم با چه صدای بلندی) چون پالتوی قرمز میپوشه.با کفشای سفید لژدار چشاش سبزه.بوره.یکمم لاغره.
حالا محدثه:چه ظاهرا چه باطنا کلا شلوغه.اگه باهاش باشی اونقد میخندی که (گوله جخ سن تومانان)دیر تر از فاطی ناراحت میشه.تا الان که نشون داده راز داره.مهربون واجتماعی!اگه بخواد میتونه بدجوری سرکارت بذاره طوری که روحتم خبر دار نشه اما آخرش بهت میگه.خوب بلده تو کلاس تیکه بندازه.اگه عصبانی بشه فاطی رو میذاره تو جیبش!از هر چی خسته بشه از حرف زدن عمــــــــــــــــــــــرا! روی دفتر وکتابش افتض حساسه نمیذاره یه خط اضافی هم روش بیفته.
تیپ وقیافش: قد بلند تر ازهممون!دیلاق تشریف داره!!!عینکیه(نمکیه).با اینکه دست به ابروهاش نمیزنه اما ناظما هی گیر میدن بهش ومیگن مورد داره ابروهات.بیچاره تنها راهی که داره واسه خلاص شدن از ناظما باید باتیغ همه رو بتراشه تا هم خودش راحت شه هم بقیه!!
نگار:شخصیتبی مبهم ومرموز.حتی اگه باهاش صمیمی صمیمی باشی نمیتونی ازش سر دربیاری..قیافش شدیدا آرومه همه ی معلما هم اینجوری فک میکنن اما خبر ندارن.....جوک هایی بلده که عمرا قبلا شنیده باشی حتی عادی ترین ماجرا ها رو هم طوری تعریف میکنه که بمیری از خنده! مث دوستش محدثه اونم رو کتاباش حساسه.دوست داشتنیه وتوشرایط سخت کنار دوستاش میمونه.
تیپ وقیافش:لاغره یه شال کلاه داره خیلی خوشکله این روزا ست هم کرده با پالتوش هم خونی داره شال وکلاهش.باسلیقس.
کدام دانش آموز خسته و خواب آلود به نظر میرسد؟
کدامشان دوقلو می باشند؟
چند تا زن در عکس دیده میشود ؟
چند نفرشان خوشحال هستند؟
چند نفرشان ناراحت می باشند؟
تاکنون فیلمهای مختلفی درباره پایان دنیا ساخته شده که هر یک داستان خود را تعریف میکنند؛ اما اخترشناسان از شواهدی از برخورد یک کوتوله نارنجی با خورشید وجود دارد که ممکن است پایان کار دنیای ما باشد.
به احتمال زیاد، چشمانداز سیاره ما در طی ۱٫۵ میلیون سال آینده دستخوش تغییر خواهد شد. بر اساس جدیدترین یافتههای ستارهشناسان، ۸۶ درصد احتمال دارد که یکی از ستارگان همسایه ما به نام گلیس ۷۱۰ (Gliese 710) با ابر پیرامون منظومه شمسی برخورد کند. این برخورد احتمالا باعث پرتاب دنبالهدارهای فراوانی به سمت زمین خواهد شد.
به گزارش پاپساینس، وادیم بابیلف از رصدخانه پالکویی سنتپترزبورگ روسیه گفت این تنها برخوردی نیست که خورشید ما در آینده نزدیک (البته در مقیاس کیهانی!) با آن مواجه خواهد شد. وی دادههای چندین پایگاه اطلاعاتی اخترشناسی را با یکدیگر ترکیب کرده و حداقل ۹ ستاره دیگر را یافته است. برخی از این ستارهها پیش از این حرکت خود را به سوی خورشید آغاز کردهاند و برخی دیگر در آینده نزدیک این کار را انجام خواهند داد.
اطلاعات مربوطه به گلیس۷۱۰ که یک کوتوله نارنجی است، با اندازهگیری سرعت و موقعیت حدود صدهزار ستاره بهدست آمده که در فهرست ماهواره هیپارخوس در سال ۱۹۹۷ / ۱۳۷۶ منتشر شده است. بهروز کردن دادههای هیپارکوس در سال ۲۰۰۷ / ۱۳۸۶ به بابیلف اجازه داد تا احتمال برخورد این ستاره را با منظومه شمسی محاسبه کند.
طوفانی از دنبالهدارها که پس از این برخورد به سمت زمین حرکت میکنند، مشکلی جدی را به وجود خواهد آورد. همچنین تکههای سست یخ درون دنبالهدارها ممکن است کابوس خطرناکتری نسبت به خود شهابسنگها باشند و بعضی دانشمندان که پیشبینی کرده اند این موضوع شاید منجبر به پایان دنیا در سال ۲۰۱۲ می شود. دانشمندان هنوز نمیدانند که چطور باید با مشکل احتمالی ای تکه یخها مواجه شوند.
ممکن است پیشبینی بابیلف در حد یک پیشبینی باقی بماند و زمین از این حادثه جان سالم به در ببرد. در این صورت دانشمندان زمان کافی دارند تا برای برخورد اجتنابناپذیر کهکشان آندرومدا در ۴٫۵ میلیارد سال دیگر راهحلی پیدا کنند.

آنالی جوووووووووووووووووووووونم(نگار)-دخترعمه ام!!

فاطی جووووووووووووووووووووووووووووووونم(محدثه)
ادامه مطلب
گروهى از فارغ التحصیلان قدیمى یک دانشگاه که همگى در حرفه خود آدم هاى موفقى شده بودند، با همدیگر به ملاقات یکى از استادان قدیمى خود رفتند. پس از خوش و بش اولیه، هر کدام از آنها در مورد کار خود توضیح می داد و همگى از استرس زیاد در کار و زندگى شکایت می کردند. استاد به آشپزخانه رفت و با یک کترى بزرگ چاى و انواع و اقسام فنجان هاى جوراجور، از پلاستیکى و بلور و کریستال گرفته تا سفالى و چینى و کاغذى (یکبار مصرف) بازگشت و مهمانانش را به چاى دعوت کرد و از آنها خواست که خودشان زحمت چاى ریختن براى خودشان را بکشند.
پس از آن که تمام دانشجویان قدیمى استاد براى خودشان چاى ریختند و صحبت ها از سر گرفته شد، استاد گفت: «اگر توجه کرده باشید، تمام فنجان هاى قشنگ و گران قیمت برداشته شده و فنجان هاى دم دستى و ارزان قیمت، داخل سینى برجاى مانده اند. شما هر کدام بهترین چیزها را براى خودتان می خواهید و این از نظر شما امرى کاملاً طبیعى است، امّا منشاء مشکلات و استرس هاى شما هم همین است. مطمئن باشید که فنجان به خودى خود تاثیرى بر کیفیت چاى ندارد. بلکه برعکس، در بعضى موارد یک فنجان گران قیمت و لوکس ممکن است کیفیت چایى که در آن است را از دید ما پنهان کند.
چیزى که همه شما واقعاً مى خواستید یک چاى خوش عطر و خوش طعم بود، نه فنجان. امّا شما ناخودآگاه به سراغ بهترین فنجان ها رفتید و سپس به فنجان هاى یکدیگر نگاه مى کردید. زندگى هم مثل همین چاى است. کار، خانه، ماشین، پول، موقعیت اجتماعى و …. در حکم فنجان ها هستند. مورد مصرف آنها، نگهدارى و دربرگرفتن زندگى است. نوع فنجانی که ما داشته باشیم، نه کیفیت چاى را مشخص می کند و نه آن را تغییر می دهد. امّا ما گاهى با صرفاً تمرکز بر روى فنجان، از چایى که خداوند براى ما در طبیعت فراهم کرده است لذت نمی بریم.
خداوند چاى را به ما ارزانى داشته نه فنجان را. از چایتان لذت ببرید. خوشحال بودن البته به معنى این که همه چیز عالى و کامل است نیست. بلکه بدین معنى است که شما تصمیم گرفته اید آن سوى عیب و نقص ها را هم ببینید. در آرامش زندگى کنید، آرامش هم درون شما زندگى خواهد کرد
یک روز خانم مسنی با یک کیف پر از پول به یکی از شعب بزرگترین بانک کانادا مراجعه نمود و حسابی با موجودی ۱ میلیون دلار افتتاح کرد. سپس به رئیس شعبه گفت به دلایلی مایل است شخصاً مدیر عامل آن بانک را ملاقات کند. و طبیعتاً به خاطر مبلغ هنگفتی که سپرده گذاری کرده بود، تقاضای او مورد پذیرش قرار گرفت. قرار ملاقاتی با مدیر عامل بانک برای آن خانم ترتیب داده شد. پیرزن در روز تعیین شده به ساختمان مرکزی بانک رفت و به دفتر مدیر عامل راهنمائی شد. مدیر عامل به گرمی به او خوشامد گفت و دیری نگذشت که آن دو سرگرم گپ زدن پیرامون موضوعات متنوعی شدند. تا آنکه صحبت به حساب بانکی پیرزن رسید و مدیر عامل با کنجکاوی پرسید راستی این پول زیاد داستانش چیست؟ آیا به تازگی به شما ارث رسیده است؟ زن در پاسخ گفت خیر، این پول را با پرداختن به سرگرمی مورد علاقه ام که همانا شرط بندی است، پس انداز کرده ام. پیرزن ادامه داد و از آنجائی که این کار برای من به عادت بدل شده است، مایلم از این فرصت استفاده کنم و شرط ببندم که شما شکم دارید!
مرد مدیر عامل که اندامی لاغر و نحیف داشت با شنیدن آن پیشنهاد بی اختیار به خنده افتاد و مشتاقانه پرسید مثلاً سر چه مقدار پول؟ زن پاسخ داد ۲۰ هزار دلار و اگر موافق هستید، من فردا ساعت ۱۰ صبح با وکیلم در دفتر شما حاضر خواهم شد تا در حضور او شرط بندی مان را رسمی کنیم و سپس ببینیم چه کسی برنده است. مرد مدیر عامل پذیرفت و از منشی خود خواست تا برای فردا ساعت ۱۰ صبح برنامه ای برایش نگذارد. روز بعد درست سر ساعت ۱۰ صبح آن خانم به همراه مردی که ظاهراً وکیلش بود در محل دفتر مدیر عامل حضور یافت. پیرزن بسیار محترمانه از مرد مدیر عامل خواهش کرد که در صورت امکان پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن به در آورد. مرد مدیر عامل که مشتاق بود ببیند سرانجام آن جریان به کجا ختم می شود، با لبخندی که بر لب داشت به درخواست پیرزن عمل کرد. > وکیل پیرزن با دیدن آن صحنه عصبانی و آشفته حال شد. مرد مدیر عامل که پریشانی او را دید، با تعجب از پیرزن علت را جویا شد. پیرزن پاسخ داد من با این مرد سر ۱۰۰ هزار دلار شرط بسته بودم که کاری خواهم کرد تا مدیر عامل بزرگترین بانک کانادا در پیش چشمان ما پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن بیرون کند!
مردی متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوایی اش کم شده است…
به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولی نمی دانست این موضوع را چگونه با او درمیان بگذارد. به این
خاطر نزد دکتر خانوادگی شان رفت و مشکل را با او درمیان گذاشت.
دکتر گفت: برای اینکه بتوانی دقیقتر به من بگویی که میزان ناشنوایی همسرت چقدر است، آزمایش ساده ای وجود
دارد.این کار را انجام بده و جوابش را به من بگو…
«ابتدا در فاصله ۴ متری او بایست و با صدای معمولی ، مطلبی را به او بگو. اگر نشنید، همین کار را در فاصله ۳ متری
تکرار کن. بعد در ۲ متری و به همین ترتیب تا بالاخره جواب بدهد.»
آن شب همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام بود و خود او در اتاق پذیرایی نشسته بود. مرد به خودش گفت:
الان فاصله ما حدود ۴ متر است. بگذار امتحان کنم.
سپس با صدای معمولی از همسرش پرسید:
«عزیزم ، شام چی داریم؟» جوابی نشنید بعد بلند شد و یک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را
دوباره پرسید و باز هم جوابی نشنید. بازهم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسید. سوالش را تکرار کرد و بازهم جوابی
نشنید. این بار جلوتر رفت و درست از پشت همسرش گفت: «عزیزم شام چی داریم؟» و همسرش گفت:
«مگه کری؟!» برای چهارمین بار میگم: «خوراک مرغ»!
حقیقت به همین سادگی و صراحت است.
مشکل، ممکن است آن طور که ما همیشه فکر میکنیم در دیگران نباشد؛ شاید در خودمان باشد…
دو پیرمرد ٩٠ ساله، به نامهاى بهمن و خسرو، دوستان بسیار قدیمى بودند.
هنگامى که بهمن در بستر مرگ بود، خسرو هر روز به دیدار او می رفت.
یک روز خسرو گفت: «بهمن جان، ما هر دو عاشق فوتبال بودیم و سالهاى سال با هم فوتبال بازى می کردیم. لطفاً وقتى به بهشت رفتى، یک جورى به من خبر بوده که در آن جا هم می شود فوتبال بازى کرد یا نه؟»
بهمن گفت: «خسرو جان، تو بهترین دوست زندگى من هستى. مطمئن باش اگر امکانش بود حتماً بهت خبر می دهم.»
چند روز بعد بهمن از دنیا رفت.
یک شب، نیمه هاى شب، خسرو با صدایى از خواب پرید. یک شیء نورانى چشمک زن را دید که نام او را صدا می زد: خسرو، خسرو…
خسرو گفت: کیه؟
: منم، بهمن.
:”تو بهمن نیستى، بهمن مرده!
:باور کن من خود بهمنم…
: تو الان کجایی؟
بهمن گفت: در بهشت! و چند خبر خوب و یک خبر بد برات دارم.
خسرو گفت: اول خبرهاى خوب را بگو.
بهمن گفت: اول این که در بهشت هم فوتبال برقرار است.
و از آن بهتر این که تمام دوستان و هم تیمی هایمان که مرده اند نیز اینجا هستند.
حتى مربى سابقمان هم اینجاست. و باز هم از آن بهتر این که همه ما دوباره جوان هستیم
و هوا هم همیشه بهار است و از برف و باران خبرى نیست.
و از همه بهتر این که می توانیم هر چقدر دلمان می خواهد فوتبال بازى کنیم
و هرگز خسته نمی شویم. در حین بازى هم هیچ کس آسیب نمی بیند.
خسرو گفت: عالیه! حتى خوابش را هم نمی دیدم! راستى آن خبر بدى که گفتى چیه؟
بهمن گفت: مربیمون براى بازى جمعه اسم تو را هم توى تیم گذاشته!
اتومبیل مردی که به تنهایی سفر می کرد در نزدیکی صومعه ای خراب شد. مرد به سمت
صومعه حرکت کرد و به رئیس صومعه گفت: «ماشین من خراب شده. آیا می توانم شب را اینجا
بمانم؟»
رئیس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت کرد. شب به او شام دادند و حتی ماشین او
را تعمیر کردند. شب هنگام وقتی مرد می خواست بخوابد صدای عجیبی شنید. صدای که تا
قبل از آن هرگز نشنیده بود. صبح فردا از راهبان صومعه پرسید که صدای دیشب چه بوده
اما آنها به وی گفتند: «ما نمی توانیم این را به تو بگوییم. چون تو یک راهب نیستی»
مرد با نا امیدی از آنها تشکر کرد و آنجا را ترک کرد.
چند سال بعد ماشین همان مرد باز هم در مقابل همان صومعه خراب شد.
راهبان صومعه بازهم وی را به صومعه دعوت کردند، از وی پذیرایی کردند و ماشینش را
تعمیر کردند. آن شب بازهم او آن صدای مبهوت کننده عجیب را که چند سال قبل شنیده
بود، شنید.
صبح فردا پرسید که آن صدا چیست اما راهبان بازهم گفتند: «ما نمی توانیم این را به
تو بگوییم. چون تو یک راهب نیستی»
این بار مرد گفت «بسیار خوب، بسیار خوب، من حاضرم حتی زندگی ام را برای دانستن آن
فدا کنم. اگر تنها راهی که من می توانم پاسخ این سوال را بدانم این است که راهب
باشم، من حاضرم. بگویید چگونه می توانم راهب بشوم؟»
راهبان پاسخ دادند «تو باید به تمام نقاط کره زمین سفر کنی و به ما بگویی چه تعدادی
برگ گیاه روی زمین وجود دارد و همین طور باید تعداد دقیق سنگ های روی زمین را به ما
بگویی. وقتی توانستی پاسخ این دو سوال را بدهی تو یک راهب خواهی شد.»
مرد تصمیمش را گرفته بود. او رفت و ۴۵ سال بعد برگشت و در صومعه را زد.
مرد گفت:«من به تمام نقاط کره زمین سفر کردم و عمر خودم را وقف کاری که از من
خواسته بودید کردم. تعداد برگ های گیاه دنیا ۳۷۱,۱۴۵,۲۳۶,۲۸۴,۲۳۲ عدد است. و
۲۳۱,۲۸۱,۲۱۹,۹۹۹,۱۲۹,۳۸۲ سنگ روی زمین وجود دارد»
راهبان پاسخ دادند: «تبریک می گوییم. پاسخ های تو کاملا صحیح است. اکنون تو یک راهب
هستی. ما اکنون می توانیم منبع آن صدا را به تو نشان بدهیم.»
رئیس راهب های صومعه مرد را به سمت یک در چوبی راهنمایی کرد و به مرد گفت: «صدا از
پشت آن در بود»
مرد دستگیره در را چرخاند ولی در قفل بود. مرد گفت: «ممکن است کلید این در را به من
بدهید؟»
راهب ها کلید را به او دادند و او در را باز کرد.
پشت در چوبی یک در سنگی بود. مرد درخواست کرد تا کلید در سنگی را هم به او بدهند.
راهب ها کلید را به او دادند و او در سنگی را هم باز کرد. پشت در سنگی هم دری از
یاقوت سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست کلید کرد.
پشت آن در نیز در دیگری از جنس یاقوت کبود قرار داشت.
و همینطور پشت هر دری در دیگر از جنس زمرد سبز، نقره، یاقوت زرد و لعل بنفش قرار
داشت.
در نهایت رئیس راهب ها گفت: «این کلید آخرین در است». مرد که از در های بی پایان
خلاص شده بود قدری تسلی یافت. او قفل در را باز کرد. دستگیره را چرخاند و در را باز
کرد. وقتی پشت در را دید و متوجه شد که منبع صدا چه بوده است متحیر شد. چیزی که او
دید واقعا شگفت انگیز و باور نکردنی بود.
.
.
.
.
.
.
.
اما من نمی توانم بگویم او چه چیزی پشت در دید، چون شما راهب نیستید!




